زن کویر

خرید بک لینک
اسم رویا را که روی موبایلم می بینم ، میدونم حداقل 45 دقیقه باید یک مکالمه تلفنی داشته باشم. ولی با توجه به اینکه حدود سه ماهیه که تماسی نداشته و با کمال لطف راحتم گذاشته بوده ، بهش جواب میدم. باور کنید اونقدرها هم آدم نفرت انگیزی نیستم که با کمال بدجنسی نخوام با دوستام حرف بزنم ولی کسی که ساعتها در مورد یک موضوع می تونه حرف بزنه و مثلا مشورت کنه و نهایتا هر کاری خودش دلش خواست بکنه ، چرا باید دوباره مشورت بخواد ؟ !رویا از همکاران نه چندان قدیمی سعیده. دختر بی نهایت زیباییه ، طوری که در برخورد اول کاملا مسحور چشمها و مژه های بلند و پوست عالی و موهای قشنگش می شین. فوق لیسانس مهندسی شیمی خونده و حدود 14 ساله که با محمد ازدواج کرده. راستش در برخوردها  و رفتارهای اجتماعی رویا بی اغماض نمیشه هیچ ایرادی گرفت. بسیار خوش مشرب ، مودب ، آداب دان ، دوست داشتنی و نازنینه و فقط دو خصوصیت منفی کوچولو ! داره که بعد از مدتی همنشینی باهاش میتونی تشخیص بدی ،که البته همین دو خصوصیت کلیه فاکتورهای مثبتش را تحت الشعاع خودش قرار میده. بی نهایت خسیس و به شدت ترسو. خساستش کمی بین همکاران و دوستان آزار دهنده است و ترسش از مواجهه با واقعیت و تغییر باعث میشه کمی زیر آب زن و البته آب زیرکاه باشه . با همه این توضیحات نه خساست و نه ترسهاش مشکلی برای من ایجاد نکرده و لذا من دوستش میدارم. و جزو معدود همکاران زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 182 تاريخ: يکشنبه 22 بهمن 1396 ساعت: 17:20

افتادم روی دور یکنواختی و روزمرگی. احساس روبات بودن بهم دست میده. روبات قشنگترین و بهترین کلمه ایه که می تونم خودمو باهاش تعریف کنم. یک سری وظیفه و مسئولیت تعریف شده ، زمان محدود و مشخص شده ، ایستگاههای کاری محدود ، فرایندهای تکراری . این احساس یکنواختی بدجور آزاردهنده است. اگه بخوام وضعیت این روزهامو در چند کلمه وصف کنم باید بگم : غمگین ، تنها ، خسته ، در گذشته گیر کردههمیشه همینجوره. هر وقت حالم خوب نیست ، میرم گیر می کنم تو گذشته . شایدم بر عکس هر وقت میرم تو گذشته حالم بد میشه. من بر خلاف خیلی آدمها که شاید با فکر کردن به گذشته شون ، نوعی پشیمونی را حس کنن ، عاشق گذشته خودمم. زندگی' href="/last-search/?q=زندگی">زندگی قبلیم با وجود فراز و نشیب های زیادش ، اشتباهات کوچیک و بزرگم ، شکست ها و خستگیام ، پر از پیشرفت و احساس زنده بودن و هیجان و عشق بود. میگم زندگی قبلیم ، چون اعتقاد دارم از یه جایی به بعد ، شاید حدود 5-6 سال پیش به این طرف ، خیلی تغییر کردم. این عسل برام نامانوس و ناشناخته و جدیده. نه راه برگشت به عسل قدیم را دارم و نه می تونم با این عسل کنار بیام. لذتها و نعمتهای زندگیم اگر چه مشغول کننده هستن ولی نمی تونن هر لحظه منو از واکاوی و سفر در درون خودم باز دارن. شبانه روزم داره به دقت در رفتار و افکار و گفتارم می گذره و مقایسه ای رقابتی بین عسل قدیم و جدید ، برپاست.شاید لازمه این سن و یا اینقدر تجربه ، همین زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 203 تاريخ: يکشنبه 22 بهمن 1396 ساعت: 17:20

چند ماه پیش یک روز جمعه بود. داشتم طبق معمول تمیزکاری می کردم و حسابی خسته شده بودم که موبایلم زنگ خورد. مرتضی بود. مرتضی از معدود دوستان عزیز و دوست داشتنی منه. جواب که دادم فهمیدم به شدت عصبانی و دلگیره. صداش می لرزید و کاملا میشد فهمید که دچار یک آشفتگی روحی غیر قابل باور شده. و مثل همیشه به اولین کسیکه خواسته بگه من بودم. ماجرا را خوب متوجه نشدم. اولا خیلی سریع و با حال بد حرف می زد و دوم اینکه من خیلی خسته بودم و سوم اینکه موضوعی که او داشت تعریف می کرد و به خاطرش اینقدر عصبانی بود ، حتی یک درصد برام قابل باور نبود. با زنش صحبت می کرده و زنش مدعی شده که کمیل ، رفیق صمیمی مرتضی چند سال پیش بهش ابراز علاقه کرده و خواسته باهاش رابطه برقرار کنه! اونقدر حرفش غیر قابل باور بود که خندیدم. بهش گفتم اولا کمیل رفیق فابریک دوران بچگی و دانشجویی و روزای سخت توئه . بعدشم چرا باید کمیل بیاد به زن تو ابراز علاقه کنه در حالیکه می دونه زنت به شدت مقید و معتقد و مذهبیه؟ و تازه بر فرض محال هم اگه چنین اتفاقی افتاده چرا زنت بعد از چند سال اومده این راز را بر ملا کرده ؟بهش پیشنهاد کردم در اسرع وقت با کمیل قرار بذاره و حرف بزنه و مطئن بشه. تا وقتی حرفای کمیل را نشنیده باشه نمی تونه هیچ تصمیمی بگیره. مرتضی فقط عصبانی بود و دائم تکرار می کرد که دیگه حاضر نیستم با کمیل حرف بزنم. خب اون وسط تنها کاری ک زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 163 تاريخ: يکشنبه 22 بهمن 1396 ساعت: 17:20

"مرتضی حالش خوب نیست." این اواخر هر بار که به عزیز زنگ می زنم مثل همیشه با صدای بلند ذوق می کنه ، احوال خودمو می پرسه ، حال دلارام خانم و آقا رامبد را می پرسه و در آخر احوال پسرش سعید را. تا بحال به یاد ندارم اسم هیچ کدوم از بچه ها یا نوه ها یا عروس و دامادها را بدون خانم و آقا برده باشه. بدون توجه به سن آدمها ، همه براش خانم یا آقا هستن. محترم هست و محترمانه حرف میزنه. وقتی احوال همه مونو می پرسه و از آقا داداشم و بچه هاش هم جویا میشه نوبت منه. من شروع می کنم تک به تک احوال خواهر و برادرای سعید را می پرسم. به عمد همیشه حال مرتضی را آخر از همه می پرسم هر چند اگه از نظر سنی هم بخوام بپرسم مرتضی آخرین برادر خانواده است. یک دفعه صدای عزیز از اون شوقی که از شنیدن صدای من داره به یک صدای لرزان غمناک مادرانه نگران تبدیل میشه. لعنت بر شبکه های مجازی. از وقتی عادت کردیم که فقط با تایپ چند کلمه و فرستادن چند شکلک احساساتمونو بیان کنیم ، فراموش کردیم که توی صدای ادمها چه دنیایی از احساسات غوطه وره. بیخود نیست که فروغ گفته : "تنها صداست که می ماند ". شاید به همین دلیله که من اینقدر از پیام فرستادن بیزارم و ترجیح میدم یا رو در رو و یا تلفنی حرفامو بزنم و بشنوم. بگذریم. "مرتضی حالش خوب نیست." عزیز این جمله را آهسته و شمرده ادا می کنه. یعنی هم صداشو پایین میاره و هم کلماتو با شک و تردید و ناراح زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 204 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 11:56

متولد چهل و پنجه. امروز که ازش پرسیدم فهمیدم. یعنی بالاتر از پنجاه سالشه. توی یکی از پروژه ها به عنوان مهندس قراردادها مشغوله. اولین باری که تو جلسه دیدمش آدم خیلی مودب و سر به زیر و متین و کمی مذهبی به نظرم اومد. خوش قیافه است و خیلی آروم حرف می زنه. بعد از اون هر روز وقتی میرم بالا پشت بوم که سیگار بکشم ، می بینمش. کم کم همین معاشرتهای کوتاه باعث یه جور صمیمیت بین ما شد. از هر دری حرفی زدن موقع سیگار کشیدن ، صمیمیت هم میاره. فهمیدم که خانم و دخترش اقدام کردن برای مهاجرت به امریکا و خودش هم منتظر چند سال باقیمونده کارشه و موقع بازنشستگی به اونا ملحق میشه. شش ماه پیش هم کار اونا درست شد و همراهشون رفت و چند هفته ای موند تا مستقر شدن و برگشت. هم خودش و هم خانمش از خانوده ای مذهبی و سنتی هستن. اینو وقتی فهمیدم که خانمش حتی توی امریکا هم پوشش چادر را انتخاب کرده و او هم خیلی راضی بود . ظاهر خودش هم از نظر لباس پوشیدن و ریش و . . . به نظر مذهبی میومد. از اونجایی که روی پیشونی من نوشته شده سنگ صبور ! کم کم درد دل هاش شروع شد. اولش از اختلافات معمول بین خودش و زنش می گفت . دعواهاشون سر درامد و حقوق زنش و سند خونه و . . . .کم کم که راحت تر شد شروع کرد از شیطنتهاش تعریف کردن و با افتخار تعریف می کرد که مثلا مدتی با فلان دختر بوده و همزمان با چند نفره. راستش نه برام عجیب بود و نه جالب. صلا زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 185 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 11:56

دیروز عصر زودتر از شرکت بیرون زدم که به خونه برم و به درسام برسم. راستش خیلی عقبم. توی پروژه ام مثل خر تو گل موندم و هی امروز و فردا می کنم. یه 206 که راننده اش پسر جوونی بود دوبله کنار ماشین من پارک کرده بود. اومدم به سختی سوار شدم چون در ماشین باز نمیشد و اونم اونقدر حواسش به گوشیش بود که نفهمید من می خوام سوار ماشینم بشم. بعدش بوق زدم که بره جلوتر که من بتونم از جای پارک بیرون بیام. یه کم رفت جلو و ایستاد. با توجه به اینکه ماشین جلو و پشتی به من چسبونده بودن و اونم جلوتر نرفته بود واقعا سخت بود بیرون بیام. دوباره بوق زدم که بره جلوتر. اونم با دستش اشاره ای کرد و سرشو از پنجره بیرون آورد و گفت برو بابا. منم با سختی اومدم از جای پارک بیرون بیام که سپر عقب ماشین من مالیده شد به سپر عقب ماشین اون. نه خطی نه خرابی ، هیچی. فقط گیر کرد. دنده عقب برگشتم و خواستم پیاده بشم ببینم چی شده که یهو با صدای بلندی از جام پریدم. پسرک از ماشین پیاده شده و کوبیده بود روی کاپوت و اون صدای بلند از همین بود. بعدش هم فحش را کشید به من. یعنی مادر و خواهر و خودم و همه فامیلمو به باد فحش گرفته بود. منم مثل بیچاره ای ضعیف شوکه شده بودم و فقط ایستاده بودم و نگاش می کردم و اشکام پایین میومد. تا حالا تو عمرم اینقدر بیچاره نبودم که حالم از خودم بهم بخوره. هی صداشو بلندتر می کرد و فحش میداد و من لال شده بودم. زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 176 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 11:56

عصرها که از سر کار میام خونه ، کلی با بچه ها جیک جیک می کنیم . رامبد اولین سوالش از من همیشه اینه که مامان چه خبر ؟ و من کل اتفاقای روز کاریمو با آب و تاب براش تعریف کنم. گاهی هم دو سه تا نکته آموزنده میزارم کنارش. خوشبختانه امسال رامبد به کمک من هیچ نیازی نداره و ظهر که از مدرسه میاد فوری مشقاشو می نویسه و درساشو می خونه و وقتی من میرسم خونه عملا هیچ تکلیفی نداره. اگه هم سوالی داشته باشه از دلارام می پرسه. برای همین وقت با هم بودنمون بیشتره. اونم از اتفاقات مدرسه میگه. کم کم دارم می بینم که بزرگتر شده و توی حرفاش تیکه های مردونه هویدا شده. علاقمندیهای خاصی داره و اکثر وقتش را با کتابای چند جلدی و برنامه نویسی کامپیوتر و گاهی وقتا هم بازی های کامپیوتری می گذرونه. برای هر سوالی فوری به گوگل مراجعه می کنه و اطلاعاتش تقریبا به روزه. با دلارام بیشتر حرف می زنیم . هر روز موضوعی برای صحبت هست و من در دنیای جوان و بی تجربه دخترانه اش شریک میشم. تفاوتهای دوران جوانی خودمو باهاش در میون میذارم و از خاطراتم میگم. عکسا و فیلمای قدیمی را با هم می بینیم و توی هر کدوم از عکسای بچگیش ازم می پرسه اینجا چه حسی داشتم و چه جوری بودم. خب معلومه که خیلی چیزا را یادم نیست ولی هر چی یادمه براش میگم. توی حرفاش چیز جالبی که کشف کردم اینه که بین همکلاسای دانشگاهش و دوستاش ، دخترایی که ازدواج کردن و یا در ش زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 179 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 11:56

همیشه به کودکیم که فکر می کنم افراد پررنگ زندگیم که ازشون خاطرات محو ولی شیرینی دارم ، خانواده باباجانم هستن. بی بی (مادر باباجان) ، بابا محمود (بابای باباجان ) و باباجون (بابای مامان) ،عموحسین قشنگم و عمه شکوه نازنینم. نه اینکه از دایی و خاله و مادر بزرگ محبت ندیده باشم ولی عمه و عمویم همیشه برام یه چیز دیگه بودن و هستن. عمو حسینم که همیشه برام الگوی تلاش و پشتکار و علم و دانش بوده و عمه شکوهم که با حدود هفت سال فاصله سنی تقریبا مثل خواهرم بهش احساس دارم. من خاطراتی را از بچگیم بیاد دارم که وقتی تعریف می کنم ، مامان میگه اون وقت مثلا سه ساله بودم. ولی تو همه خاطراتم این عزیزان پررنگ پررنگ حضور دارن. عمه شکوه زنی زیبا و پر شر و شور و همیشه پر خنده هست. محاله که کنارش باشی و از محبتهای بی پایانش بی دریغ بمونی. محاله که کنارش باشی و به اندازه چند روز نخندی. از بس که شوخ و شنگ و خوش سر و زبونه. رابطه من و شکوه تنها عمه ام یک رابطه خاص توام با احترام و محبته. شکوه سه پسر داره که یکی از یکی برام عزیزتر و دوست داشتنی تر هستن. فرید پسر بزرگش چهارساله که ازدواج کرده و پسرکی شیرین یکساله داره. همسرش هم دختر بسیار نازنین و عزیزیه. فرزاد پسر دومش تازه درسش تموم شده و از سربازی برگشته و فربد دانش آموز دبیرستانه.بعد از اون اتفاق وحشتناکی که برای شکوه افتاد ، حواس همه مون بیشتر به شکوهه و بیشتر زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 203 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 11:56

صفحه بندی